نور رخسار تو را نيمه شبي چون ديدم تـا سحـر روي تو شد قبـله گه اميـدم
روشناي رخت اي پردگي ، پرده نشين فارغم کرد زهر چه به جهان مي ديدم
بارها نقش خيال تو به دل حـک کردم سـالها غنچه احساس به يادت چيدم
تا بشويم رهت اي نو گل ريحانه ، ببين شـبنم ســرخ زچشــمان تـــرم باريـدم
خار ماندن به برت ، به زگل بي تو شدن من همين نکتـه زسـير چمنت فهميدم
به اميدي که به گل بوسه ز رويت برسم هر گلي ديده ام از جانب تو ،بوسيدم
بس کـن اين ناز، مـرا کشـت تمـنا و فراق گل نـرگس مکن اين بار دگـر، نوميـدم
*** اللهم عجل لوليک الفرج***