از افق دور کسي مي آيد، با تبر ابراهيم ،زمزمه ي عيسي ، صلابت موسي
با رسالت رسول بر دوش ، و ذوالفقار علي در دست ، و خون حسين در رگ
چشمانم را ببين ، چشم انتظار است ، دلم را نظاره کن ، بي قرار است
دستانم را بنگر چه مهياست ، آن جا که کوه هم از پاي مي افتد من ايستاده ام
از افق دور کسي مي آيد، با دستاني پر ،باز آ که با آمدنت بهار ماندني است .
مهربانا! عزيزا! يوسفا! صديقا! بيا که بي تو ، هستي سخت خاموش است .تو فرياد العطش مني .عطشي نه تقليدي و تلقيني که برخاسته از بنيان هايي به بلنداي همه ي تاريخ و برگرفته از طراوتي به زلالي همه فطرت ها. عزيزا ! دير به يادت افتاديم ، مي دانم . هنوز هم در بسياري از جاها ي اين مرزو بوم ، رنگي از تو نيست . هيچ عذر ي نيست و هيچ دست آويزي نداريم ،بنا داريم لااقل فصلي با تو باشيم .آيا اميدي وصلي هست ؟ مهدي جان ! خفاشان دنيا را بي تو ميخواهند و براي نيامدنت همه ي خوبي ها را به اسارت برده اند.خورشيد من برآي که وقت دميدن است .
همه شب صورت خود را به خدا خواهم کرد
از خدا خواهش ديدار تو را خواهم کرد
تاکه جان دارم و بر سينه نفس مي آيد
بر تو و عشق تو اي دوست وفا خواهم کرد
اللهم عجل لوليک الفرج
گريه هايم بي صداست ، عشق من بي انتهاست ،ردپاي اشک هايم را بگير تا بداني خانه عاشق کجاست ...
اي که يک گوشه چشمت غم عالم ببرد حيف باشد که تو باشي و مرا غم ببرد
هو المصور
در کوچه هاي سرد و تاريک شهر من
هزاران صداي خوش زنده ،
با هزاران گام خسته و برهنه مي گذرد.
در کوچه هاي سرد و خالي شهر من ،
صداست که منتظر است
خاطره ها به خواب رفته اند
و من هنوز منتظر ، پشت پنجره بسته
به انتظار نشسته ام ...
دوباره نم نم باران برايم ياد آور اشک هايست که از غم هايم بر کوير گونه هايم باريدن مي گيرد صداي شرشر باران بر ناودان خانه مي آيد . خوب گوش بده ؛ مي شنوي ؟ مژده آمدنبهاررا مي دهد،بهاري جاويد،مژده آمدن موعود .
نگاه کن به خيابان باران زمين را مي شويد و جاده ها را براي آمدن موعود غبار روبي مي کند آسمان چقدر با انتظار اشک مي ريزد ،دلم يادغروب هاي جعمه ، غروب هاي انتظار،غروب هاي پر از سکوت فرياد مي افتد
دوباره باران مي بارد...