هوالمصور
ايستاده بودم منتظر به اميد دستي که پنجره ام را به روي روشنائي باز کند
و تو آن را گشودي با سخاوت خورشيد و رحمت باران
دانه ام را از کوير ناداني برون آوردي و در دشت علم روياندي
من با دستهاي تو بارور شدم و رشد کردم تو مرا به انتهاي دشت بردي
در آنجا اقاقي هائي ديدم که نور مي پاشيدن و از ديار شب گذر ميکردند
تو يک اقاقي به دستم دادي و راهم را روشن نمودي
اينک من ايستاده ام و روبرويم دريچه ايست که بدشت روشنايي گشوده مي شود...
تقديم به معلم عزيزمان که در کلاس حاضر نيست...
سخت است فراق عزيز و تنها ماندن
سخت است برجاي ماندن و راکد زندگي کردن
همچون چشمه خشکيده مقروض
بي او زندگي را در جام لحظه ها تهي مي کنم
و صورتم از تلخي آن در خود مي تکد
بي او زندگي را در فرباد بي صدا تجربه مي کنم
روحم ، آواز رفتن بر لب دارد
و فريادم
در فضاي خالي از صدا مي ماند...
هواي آينه از بوي صبح سرشار است چراغ روي تو را آسمان خريدار است
بيا که پيرهن خيس انتظار هنوز در آفتاب محبت به روي ديوار است
در آن حفاظ حمايت به خواب گيسويت حرير ياس که بر شانه سپيدار است
پلي بساز و ز دستان خويش شوري بخش مرا که زيستنم زنده رودتکرار است
دل سماعي من روح شمس را ماند که در بلندترين مثنوي گرفتار است
شکسته پنجره اعتماد ني ني چشم در اين ديار که آينه هم ريا کار است
کجاست رند جهان سوز عارفي که سرود ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است
صداي پاکي تو مي چکد از قاب هواي آينه از بوي صبح سرشار است.
هوالمصور
تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به جاي روزهايي که نمي زيسته ام دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که دوست نمي دارم ، دوست مي دارم
تو را ....
دانم که به تنگ آمدي از درد دل من اما چه کنم غير توام داد رسي نيست

